جوزافا باريارو / آمبروزيو كنتارينى / كاترينو زنو / آنجوللو / وينچنتو دالساندرى ( مترجم : منوچهر اميرى )
64
سفرنامه هاي ونيزيان در ايران ( فارسى )
چيزى نمىتوانم گفت ، زيرا خود حاكم در آنجا با بيم و هراس بسر مىبرد . پس از آن به دامنهء تپهء ديگرى فرود آمديم كه بر فراز تپهاى ديگر قرار دارد و در آنجا شهرى است به نام ماردين و راه ورود به اين شهر يگانه است و آن پلكانى است با پلههاى سنگى به پهناى چهار گام و يكپارچه ، كه تا مسافت يك ميل امتداد دارد . بر فراز اين پلكان دروازهاى است و در ميان آن راهى كه به شهر منتهى مىگردد . در داخل شهر تپهء ديگرى است كه مدوّر ساخته شده است و بر فراز آن دژى به ارتفاع پنجاه قدم قرار دارد و راه ورود به آن دژ از پلكانى است مانند پلكان نخستين . اين شهر بجز ديوار خانهها ، حصارى ندارد . درازايش يكهشتم ميل است و در درونش تقريبا سيصد خانه ساختهاند كه سكنهاى نسبتا بسيار دارد . اين شهر كه در آن پارچههاى ابريشمى و نخى فراوان مىبافند نيز در قلمرو سلطان حسن بيگ است . تركان و تازيان مغرب پيوسته مىگويند كه اين شهرچندان مرتفع است كه مردمانش هرگز پرندهاى نمىبينند كه از روى شهر پرواز كند . در آنجا در بيمارستانى كه جهانگير بيگ « 1 » برادر سلطان اوزون حسن بنيان نهاده است بسترى شدم . در اين بيمارستان به بيماران غذا مىدهند ، و اگر نامى و نشانى داشته باشند فرشهايى در زير پايشان مىگسترند كه ارزش هركدام بيش از يكصد دوكات است . در آنجا واقعهاى عجيب براى من روى داد كه در ديار ما بندرت مىتوان ديد . روزى در بيمارستان تنها نشسته بودم كه قلندرى « 2 » نزد من آمد ، يعنى مردى برهنه و موى سترده كه پوست بزى بر ميان بسته بود ، قهوهاىرنگ . سى سالى داشت . نزديك من نشست و از شال خود بياضى بيرون كشيد و از سر صدق و صفا به خواندن آن پرداخت ، به طرزى دلپسند همچنانكه ما هنگام دعا خواندن به كار مىبريم . پس از مدتى نزديك من آمد و از كاروبار من پرسيد . پاسخ دادم كه مردى بيگانهام . چون اين بشنيد گفت من نيز بيگانهام ، همهء ما در اين جهان غريبيم . ازاينرو دست از جهان برداشتهام و تا پايان عمر بدينگونه كه مىبينى بسر مىبرم . چندان سخنان نغز و فصيح از زيستن بنيكى و درويشى گفت كه اى عجب مرا به تحقير دنيا
--> ( 1 ) . در متن Ziangirbei كه همان جهانگير بيگ يا جهانگير ميرزا برادر بزرگتر اوزون حسن بايد باشد . - م . ( 2 ) . Carandolo